محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2998
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه با وجود آن رفتن نتوانيم و نمىدانيم كار ما و آنها به كجا مىانجامد . » طرماح بن عدى گويد : با وى وداع كردم و گفتم : « خدا شر جن و انس را از تو بگرداند ، از كوفه براى كسانم آذوقه گرفتهام و خرجى آنها پيش من است ، مىروم و اين را پيششان مىنهم ، ان شاء الله پيش تو مىآيم . وقتى آمدم به خدا از جمله ياران تو خواهم بود . » گفت : « اگر چنين خواهى كرد ، بشتاب ، خدايت رحمت كناد . » گويد : دانستم كه از كار آن كسان نگران است كه به من مىگويد بشتابم . گويد : و چون پيش كسانم رسيدم و لوازمشان را بدادم و سفارش كردم ، كسانم مىگفتند : « اين بار رفتارى مىكنى كه پيش از اين نمىكردى . » گويد : مقصود خويش را با آنها بگفتم و از راه بنى ثعل روان شدم و چون به عذيب هجانات رسيدم سماعة بن بدر به من رسيد و خبر كشته شدن حسين را گفت كه از آنجا بازگشتم . گويد : حسين برفت تا به قصر بنى مقاتل رسيد و آنجا فرود آمد و ديد كه خيمه اى آنجا زدهاند . شعبى گويد : حسين بن على رضى الله عنه گفت : « اين خيمه از كيست ؟ » گفتند : « از عبيد الله بن حر جعفى . » گفت : « او را پيش من بخوانيد . » و كس به طلب او فرستاد . گويد : چون فرستاده برفت گفت : « اينك حسين بن على ترا مىخواند . » عبيد الله گفت : « انا للَّه و انا اليه راجعون ، به خدا از كوفه در آمدم كه وقتى حسين وارد مىشود ، آنجا نباشم ، به خدا نمىخواهم او را ببينم و او مرا ببيند . » گويد : فرستاده بيامد و خبر را با وى بگفت . گويد : حسين پاپوش خويش برگرفت و به پا كرد و برخاست و بيامد و به نزد عبيد الله وارد شد و سلام گفت و بنشست و او را دعوت كرد كه در كار قيام با وى همراه